|
هو یا الله
قسمت سوم
سلام
ساعت 14:40 حرکت به سوی کربلا ...
70 کیلومتر راهه
ساعت 5:00 بعد از ظهر رسیدیم کربلا
بازرسی زیاد داشت مستقیم رفتیم پارکینگ و ساکها رو خالی کردیم و گاری گرفتیم و رفتیم هتل
هتل 40 متری درب حرم امام حسین در خیابان صدری بود و از رستوران گلدسته های حرم معلومه .
اطاق ما در طبقه سوم و شماره 303 بود و زیباییش در اینه که یکی دیگه از تجربیات زندگیم صورت گرفت
هم اطاقی با دو روحانی جوان کاروان
عربها میگن شیــــــــخ
ساعت 9 رفتیم حرم امام حسین بعد از شام و بعد وارد بین الحرمین شدیم الانم که مینویسم یه جوری میشم ضربان قلب بالا میره .
اما حرم یعنی حرم حضرت عباس قمره عشیره باب الحوائج و حضرت ابوالفضل ....
چیز دیگریست ابتدا میخوای وارد شی خیلی سنگینه خیلی جای معرکه ایه آدم اصلا احساس غریبی نمیکنه
حرم حضرت عباس با حرم امام حسین در تمام زوایا و در ها یک نما است تنها یک فرق داره اونم اینه که گلدسته ها و گنبد تا یه جای کشی کاری شده اما حرم امام طلاست ...
یه جوی به آدم فشار میاره تعادلم بهم خورد نمیدونم چرا
میگن اولین بار هر چی بخوای بهت میده منم سلامتی تمام دوستان و آشناها رو و حفظ آبرو و احترامشونو خواستم و برای دوستان نماز خوندم .
چهار شنبه 17/11/86
نماز بیدار شدم و حرم امام حسین خوندم الآنم باورم نیست اینگار خواب بود
از موقعی که اومدم 2 بار خوابشو دیدم بین الحرمین یعنی میشه باز دید
بعد از نهار رفتیم بیرون برای زیارت
تله زینبیه و خیمه گاه امام حسین و محل بریده شدن دست چپ و دست راست حضرت ابوالفضل معروف به کف العباس
توی تله زینبیه نماز ظهر و عصر خوندم خیلی خوب بود
پنجشنبه 18/11/86
صبح بعد از نماز رفتم بیا الحرمین و برای کبوتران فرزندان علی گندم ریختم ....
از بیرون و درون بین الحرمین فیلم گرفتم و خب با گوشیم بود ...
بعد برای ادامه زیارت رفتیم به مقام امام جعفر صادق و امام زمان (عج) و مقام علی اکبر و مقام علی اصغر
بعد هم غروب شد و در اختیار خود
جمعه 19/11/86
حرم طفلان مسلم و حر ریاحی نبردن
امنیت اجازه نداد امروز روز آخره زود گذشت اما سرشار از خاطره و زیبا
کربلا مردمش زیاد خوش برخورد نیستن اهل خنده نیستن و نجف یه چیز دیگس امروز قراره بریم خرید خریدم کردم مهر و تسبیح تربت کربلا و خب نماز جمعه نرفتم چون خطبه نماز عربی بود
لوازم و جمع کردیم و ساکا رو بستیم و شب ساعت 11 همه رو بردیم پایین
صبح باید بریم از اینجا ...ساعت 4 خوابیدیم و ساعت 6 صبح برپا ....
شنبه 20/11/86
روز آخره عراقه ساعت 6 بیدار و تا رسیدیم پارکینگ 7 و تا بار زدیم و حرکت کردیم ساعت 8:00 صبح شد و ساعت 2:35 رسیدیم مرز و ماشین 30 هستیم و اما تا از مرز دز بیایم با کلی گرفتاری
نزدیک بود 3 بار دعوا بشه یه بار برا بارا یه بار برا نوبت یه بارم چون ما دو تا انزلی چی بودیم و اونا بیشتر اما چون خاک عراق بود نزاشتن ....
ساعت 8:15 سوار اتوبوس برا انزلی شدیم حیف تموم شد ....
من اینقدر خسته بودم که تقریبن همشو خوابیدم و فقط یادمه ساعت 12 بود رسیدیم بی بی حوریه
من زیاد نیست نماز میخونم یا برگشتم
چون 11 سال تو یه عالم ه دیگه بودم اما این 10 روز یه چیز دیگس نری نمیدونی چی میگم
حیف کاظمین و سامرا نبردن اما همینم عشق است
پست بعدی چنتا عکس میزارم
یا حق |