تبليغاتX
خداوند کجا نیست ... ؟
خداوند کجا نیست ... ؟

...اگر آمدي ردي از خود بگذار اي دوست ... لطفا با آدرس ...


ساقيا ...

سلام


        بوي بهار مياد  بوي عيد


در اين پست گويا بايد تبريك بگيم  نه؟


تبريك به دوستان اما اگر كسي از يادم رفت چي ميبخشه؟؟؟


اميد وارم     ...


خب اول از همه به برادرم كه قديمي ترين نت فرند  منه و بعد به سيده زهرا كه اينجا رو نميبينه

تبريك ميگم به TuLip  دوست عزيزي كه شايد نديدمش از نزديك اما هميشه عزيزه

به ريحانه خانوم شاگرد واقعيه زليخا

به پروين


به رز كسي كه مدتهاست سر نميزنه

به عاطفه خانم گل


به خورشيد مهربون ي به نام ليلا - ز

به گل يخ عزيز

به آيداي عاشق

به مهربانوي واقعا مهربان و عسلك گلش

به شينا ي عزيز 

به گيلدا و آموزهاش

به سحر عزيز

به طوبي

به گندم خوش اخلاق

به مينا دختر مشرق زمين

به سارا ي عزيز كه خبري نيست ازش

به صباي شيرازي


به مليناي منتظر 

به مريم مسافر كوچولو



به جادوگري با تجربه

به نسيم با آپهار روزانه و پينوشت هاي خاص خودش

به زهره خانوم

به بانويي روشنتر از آفتاب

به شهرزاد عزيز  همشهريه گلم

به ريحان و نامه هاش

به قاصدكي مهربان

به ياسمين

به ايرسا همراه با تبريك تولد

به هيوا و دنياي آرومش

به جادوگري هميشه زنده

به باران45 فريده اي كه ديگه اينجا نمياد

و تمام كسايي كه شايد فراموش كردم اما هميشه لطف دارند و داشتند  و نظر دادند ...



اينم يه كادو برا

دوستان

اميد وارم  هر چي همين الان به عنوان اولين فكر به ذهنتان رسيد توش يراتون در بياد و


كلي شادتون كنه

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387  توسط سید  |

 

خواست او

خواست خدارا انتخاب نکنید

بلکه فقط آن راتاییدکنید.

باری راکه به واسطه خواست وخرد خداوند

بردوش شما گذاشته می شود تحمل کنید .

اعتقادداشته باشید سنگینی هرباری

تبرکی الهی

است .

بدین سان نیروهای ناشناخته ای ازقلمروملکوت

فعال می شوند که بارتان رابرمی گیرند

واعجازهای بی شماری برشما می بارند .


سه شنبه بیستم اسفند 1387  توسط سید  |

 

بنويس

نفس که می کشم ، با من نفس می کشد .قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد.اما وقتی که می خوابم ، بیدار می ماند تا خوابهایم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهایم را تعبیر کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هایم را قطره قطره می نویسد.دعاهایم را یادداشت می کند.


.آرزوهایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند و وقتی که می بیند دلتنگم ، پا در میانی می کند و کمی نور از خدا می گیرد و در دلم می ریزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام میگویم:از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رویاهایم میرسم؟میگویم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدیر میترسم.از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است.من فصل آینده را بلد نیستم.از صفحه های فردا بیخبرم.میگویم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مینوشتم.....


فرشته ام به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد و می گوید:بنویس.هر چه را که می خواهی... بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست.تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته ای...


شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پایین آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و می نویسم.می دانم که تا پیش از طلوع آفتاب تقدیرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

 

(عرفان نظر آهاری)

شنبه هفدهم اسفند 1387  توسط سید  |

 

دلتنگم ...


از زندگانیم گله دارد جوانیم


شرمنده‌ جوانی از این زندگانیم

 
دارم هوای صحبت یاران رفته را


یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم


پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

 
داده نوید زندگی جاودانیم


چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر


وز دور مژده‌ جرس کاروانیم


گوش زمین به ناله‌ من نیست آشنا


من طایر شکسته پر آسمانیم


گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند


چون می کنند با غم بی همزبانیم


ای لاله بهار جوانی که شد خزان


از داغ ماتم تو بهار جوانیم


گفتی که آتشم بنشانی، ولی چه سود


برخاستی که بر سر آتش نشانیم


شمعم گریست زار به بالین که شهریار


من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

 

در اين زمانه ي بي هاي و هوي لال پرست

خوشا به حال كلاغاي قيل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ي خود را

براي اين همه ناباور خيال پرست

به شب نشيني خرچنگ هاي مردابي چگونه رقص كند ماهي زلال پرست

رسيده ها چه غريب و نچيده مي يوفتند


به پاي هرز علف هاي باغ كال پرست


هنوز هم زنده ام و


زنده بودنم خاري است


به تنگ چشمي نامردم زوال پرست

 

 



::.. چهلم هم شد،امروز

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  توسط سید  |

 

صفر هم رفت ...

"هر کسي بشارت ماه ربيع الاول را به من بدهد من بشارت بهشت را به او مي دهم..."

اين کلامي است که پيامبر اعظم (ص) در مقام ماه ربيع الاول فرموده اند.


ماه ربيع الاول سومين ماه از ماههاي قمري و از ماه هاي فرخنده براي شيعيان است.

 حادثه مهم و تاريخي ليله المبيت، هجرت حضرت محمد صلي الله عليه و آله از مکه به مدينه، ولادت پيامبر اعظم صلوات الله و سلامه عليه و امام جعفر صادق (ع)، ازدواج حضرت محمد (ص)، با حضرت خديجه(س) ، آغاز امامت امام مهدي (ع)، هلاکت يزيد بن معاويه از جمله حوادث فرخنده اين ماه است.

جمعه نهم اسفند 1387  توسط سید  |

 

واي بر ما

چقدر به خدا اعتماد داريم؟؟



ديروز يه مشتري داشتيم كه


بجاي پول نقد دلار داد تا بحال زياد دقت نكرده بودم اما ديروز جالب بود


اولا پولش را داخل پلاستيك به نوعي گذاشته بود كه تا نشه

و بعد هم كه دلار را گرفتم ديدم روش نوشه

http://www.3pand.com/wp-content/uploads/us_20_series_2006_reverse.jpg

IN GOD WE TRUST


معني اين جمله فكر كنم اينه


ما به خدا اعتماد داريم

جالب اينه اين جمله رو روي صد دلاري ديدم

اما حتي روي يك دلاري هم هست

http://samueljscott.files.wordpress.com/2007/04/dollar.jpg

و حتي روي


http://linuxart.com/dir/stuff/photos/misc/one_cent.jpg

بعد آيا ...

چهارشنبه هفتم اسفند 1387  توسط سید  |

 

شروعی دوباره

پیغمبر در مورد پایان ماه صفر زیاد صحبت کرده و من امسال به عینه دیدم شروع و پایان این ماه و

 

عده ای اعتقاد دارند نباید خرافه بافت اما در این مورد فکر نکنم بشه اسمشو خرافات گزاشت

 

در ماه صفر امسال که مصادف با بهمن ماه بود

از ابتدا تا به انتها تمام گرفتاری رنج بحث و عذاب بود

 

حال اوضاع اقتصادی الان

بازار راکد تجار بدهکار و از همه مهمتر  غیبت نشه ها

نمیدونم چرا الآن هر چه خلافکار  نذول خور و بزهکاره شاد و سر خوشه

 

اصلا نگرانی نداره

 

عجب دوره زمونه ای شده      نه؟

راستش مدتی هست گرفتارم  زیاد  خیلی بیش از ظرفیت سن و سالم

اما خب شکر سالم و با روحیه هستم

اگر کم به وبلاگ دوستان میام نظر میدم شرمنده

 

بزودی درست میشه

 

هرسال میگفتن اسفند ماه بوی عید و خرید عید میده

اما امسال و پارسال که از همه بیشتر سی ا ست دو  لت و برف پارسال و همین ماه صفر

 

تمام عطر  و بوی عید را از بین برده

 

شهیار قنبری یه دیکلمه داره به نام رویای مینا

 

یه جمله ملموس داره

پدرمينا می گفت:" دوره ی آخرزمان است, سگ صاحبش را نمی شناسد.

 

اما این انشا توصیف ذوق و هیجان پدرانمان است

چیزی که در نسل ما با هوس  مواد  و در حد خیلی خوب با کار کشته شده

بخونیم ...


ما شبها درپشه بند می خوابيديم تا مينا دخترهمسايه را پيش ازخواب سير تماشا کنيم وبعد کاسه ی آب يخ را سربکشيم ويک پَهلو بخوابيم تا موهای بلند وپرپشت مينا را که ازکنار تختش آويزان می شد, ببينيم. بابا که می دانست زير کاسه يخ ما نيم کاسه ای است, هرده دقيقه يکبار مارا بی خود وبی جهت حاضرغايب می کرد اما ما از رونمی رفتيم و همان جور يک پهلو می مانديم تا ستاره ها يکی يکی از رو بروند ورنگ ببازند. ما به سايه ی مينا آنقدر زل ميزديم تا شايد خوابش را خواب ببينيم.ما با معاشرت دختر وپسر به شدٌت موافقيم. ما تی پارتی های جمعه بعد ازظهر را دوست داريم. ما تابه حال چند نامه برای مينا سنگ قلاب کرده ايم که يکی هم شيشه ی گلخانيشان را شکسته است. بابا موافقت کرده است مينا به ما که دست به تجديديمان خوب است, فيزيک وشيمی درس بدهد.چند روز پيش مادربزرگ به ما گفت:"مواظب باش کاردست خودت ندهی". ما منظور خانم جان را نفهميديم اما اگرمنظورش ابريشم موهای ميناست که ديگر کار از کار گذشته است.ما در دفترچه عقايد مينا چند خطی به يادگار نوشته ايم... مينا اما ما را داخل آدم حساب نمی کند. حتی پاره ای وقتها به بابای ماهم لبخند می زند وبه موهايش جوری دست می کشد که حواس بابا هم پرت می شود. ما با آزادی زن ومرد موافقيم؛ اما پدرمينا که حساب دار بانک رهنيست وقول داده که هرگز لبخند نزند يک روز جلوی بابا را گرفت وبی مقدمه از بی بند وباری جوان ها گفت. ما گوش هايمان را تيز کرديم وشنيديم که پدرمينا می گفت:" دوره ی آخرزمان است, سگ صاحبش را نمی شناسد. پسرشما هم که هيپی شده است وهنوز پشت لبش سبز نشده برای دخترهای محله مزاحمت ايجاد می کند. وضع مملکت ازوقتی خراب شد که شرکت واحد به کارافتاد. اتوبوس يک طبقه ودوطبقه باعث شد که روی مردها به زنها بازشود وتنشان به تن هم بخورد."ما با پدرمينا موافق نيستيم اما منتظريم تا مينا به سن قانونی برسد. چقدرسن قانونی خوب است... ای کاش همیشه تابستان باشد... پشه بند باشد, موهای مينا ازتخت آويزان باشد تا ما بدون ترس ولرز بتوانيم مينا را به اسم کوچک صدا کنيم.اين بود انشای ما درباره ی مينا... ببخشيد آقا معلم!!! درباره ی تعطيلات تابستانی...

انشای  تابستانی  ۱   

انشای تابستانی:از مینا بنویسید شکل او را هم بکشید.

دوباره تابستان.عطر چاغاله.عطر مرداب. عطر زالزالک.فکر دوباره دیدن پلاژ غازیان. بوی ماهی کباب.تمشک های وحشی.ماست کیسه ای امامزاده هاشم.کلاه حصیری.دیوارهای سفید.بلال بلال شیری.عکاس دوره گرد .قایق سواری.پرچم سیاه.تن های سوخته جزغاله.تب.درد.رویای مینا.مینا جان.اتاق من پر از تابستان است اتاق من پر از پلاژ های حصیری است اتاق من پر از نجات غریق است اتاق من پر از بیرق های سپید و آبی است.اتق من پر از بیلچه و سطل کوچک لاستیکی است.اتاق من پر از ستاره های نمک بر ماسه است.اتاق من پر از موج های صد رنگ است.اتاق من از عطر آواز قایقران تنها مست است.اتاق من پر از بوسه های پارو بر کف پر از جوانه ی برگ و علف.اتاق من سالن نپتون متل قوست .اتاق من پر از فریادهای پیروزی فوتبال دستی ست.اتاق من پر از مسابقه ملکه زیبایی متل قوست.پر از دوچرخه های آبی.اتاق من به سپیدی هتل قدیمی رامسر است.اتاق من همه ی سر خوشی تابستان است. اتاق من خود دریاست.دریا خود میناست عشق ۱۵ سالگی. ما با مینا به کلاس بالاتر می رویم در کلاس اول بوسیدن .نامه نوشتن.پرکشیدن و خندیدن و از خودگذشتن را یاد گرفتیم و عشق ورزیدیم. تابستان بود ما تازه بودیم.گریستن نمی دانستیم و می خندیدیم این بود انشای ما در مورد مینا.اما شکل او را نمی توانیم بکشیم چون اگر اندازهایش را بلد بودیم او را مثل دریا پشت سر جا نمی گذاشتیم

دوشنبه پنجم اسفند 1387  توسط سید  |

 

"او"

به قلب خویش بنگر


آنجا "او" سلطان تو مسکن دارد

و راه رسیدن به "او" راه عشق است !


به "او"و نه خویش عشق بورز!


همچون "او" اندیشه کن


خواست "او" را بخواه


و آنچنانکه "او" فرمان میدهد عمل کن


نفس کوچک خود را رها کن


و در درگاه نیلوفرین  "او"


کمال سرور را پیدا کن .



راستی


               در این مدت که نبودمدر تهران و نمایشگاه مدکس بودم

                                                                                ممنون از همراهیه صمیمانتون

جمعه دوم اسفند 1387  توسط سید  |

 


خدا در محیط استبداد پرستیده نمی شود.
استبداد از کفر هم بدتر است (مهندس مهدی بازرگان)




سلام



سید حسین هوشیار

ساكن خاك پاك بندر انزلي


در هجدهمين روز برج اسد از سال شصت و يك
بدنيا آمدم

مدتي از خداي خودم دور بودم

الآن در حال نزديك شدنم
گاهي خوب نزديك ميشم
و گاهي حس ميكنم دارم دور ميشم

اينجا براي اينه كه بتونم نزديك بمونم
يادم نره
فراموش نكنم

از تاريخ 22/3/88
روشن بين تر شدم و كاملا بين دين و خدا فاصله ميبينم

اكثر كساني كه ديندارند و ادعا دارند از خداجويي اثري ندارند

ما مسلمان زاده ايم و شكي نيست
برگشت نداريم به دليل اجبار و ارتداد

چه دين خوبيه كه ميگه لا اكراه في دين
اما نميتونه يه جوون وقتي 20 سالش شد
بره مسيحي بشه
اگر خواست مسيحي بشه خونش حلال ميشه

بگذريم

من تنها از مسلماني اعمال آن و نامي كه از پدران مانده را
بدوش ميكشم

من خدا جو هستم و تا جايي كه سعي دارم
به دنبال نزديك شدن به رب خود
خداي خود
عشق خودمم

اميد وارم لايق اين خدا باشم

اگر به وبلاگ من مياين
پاك بياين
اگر وبتان ميام
چه پسر چه دختر
زن هستيد يا مطلقه
بزرگ و كوچك و پير و جوان

براي من عزيز بوده و بنده اي از
بندگان عزيز خدا هستيد

نه چشمم ناپاكه
نه ذهنم هوس باز

اگر زماني بود هم كه زياد يادم نيست
درمان شدم


دوست ندارم دلي بشكنه
پس دلي نبنديم


---------------------------

خوشحالم وبلاگ من اومدي و نظر ميزاري

اميد وارم هميشه در پناه خداوند

موفق و شاد و

_____________________
ll سبـــــــــــــــــــــز باشيد ll
------------------------------------
انشاالله

يا حق

lvlasimo_baldinii@yahoo.com

 

خداوند
دعا
خود سازی
اعتماد به نفس
عکس
قرآن
شعر
بیو گرافی نویسنده
مناسبت
عرفان نظر آهاری
جی پی واسوانی
مصطفی مستور
فلورانس اسکاول شین
وین دایر
کاترین پاندر
اشــــو
متفرقه

 

 

وبلاگ شخصی یه من ... !
گل يخ
كابوك
مي ناب
ققنـــوس
تمناي وصال
پشت كاجستان
تنهایی های من
مهربانــــو
جادوگــــر طلايي
نامه های حوا
روشن تر از آفتاب
Cold Silence
صبا صالحـــــــي
خنده هامو خط نزن...
تنها ماه مي داند و رود
"برای تازه شدن دیر نیست
یه روزی . یه جایی . یه کسی
بــــانـــوی قـــدیـــس
همه چیز با خدا ممکن می شود
چـــنـد تا حــــــــــــرف د ل
عشـــق یعنی انتظار...
ناز بالا
ما عادت داریم... یادت نیست میوه ممنوع؟
گروه رسیدگی منطقه سیروس جمعیت امام علی (ع)
نوشته های یک زن سیگاری
زنان خوب به آسمان ميروند
کتب اینترنتی نوشته شده توسط فرزانه شیدا
بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ

 

 

 

 

RSS 2.0
Blog Skin