تبليغاتX
خداوند کجا نیست ... ؟
خداوند کجا نیست ... ؟

...اگر آمدي ردي از خود بگذار اي دوست ... لطفا با آدرس ...


من و شیراز

سلام

 

یه رابطه جدید داره پیدا میشه

بین من و بیست و پنجم ماه

انزلی و شیراز

 

حافظيه بلوار انزلي

 

ماه چهارم که تیر ماه یکی از دوستان خوبم که اهل تهرانه اما شیرازی الاصل رو دیدم

و بیست و پنجم این ماه  

خوشحالم

 

 

 

(حذف شد :)   ) 

 

آخر هفته خوبی و برا تمام دوستان آرزو مندم ...

 

 

حافظيه شيراز





بعدش نوشتم


من كه نگفتم رفتم شيراز ...


منظورم اين بود دو شيرازي ديدم


اما آنها مهمان مابودند

حال چرا دوستان فكر كردند ما رفتيم شيراز نميدونم :)


هرچند شيراز را دوست دارم ...


پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  توسط سید  |

 

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد،

 مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم،

چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند

 تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم

یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت،

ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه

 حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است،

 آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم،

اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد،

چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

 

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم،

 ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود.

خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.


 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

 

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت

 و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد،

 و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید

و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم

و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم.

 هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

 

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى.

آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم.

سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش.

بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند،

 دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم.

 حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.


او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد،

 از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

 

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها،

 فقط شبیه به او ركاب بزنم..

 

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم

و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

 

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم،

 او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

«ركاب بزن....»

 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  توسط سید  |

 

ع ش ق

 علاقه شدید قبلی 

 

 

 

نظر و تعریف شما از عشق چیست ؟؟؟

 

تعریف عشق در ویکی پدیا

عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است [۱]، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.

عشق و احساس شدید دوست داشتن می‌تواند بسیار متنوع باشد و می‌تواند علایق بسیاری را شامل شود.

 

عشق از دید دکتر شریعتی

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،

 

دانشمندان و محققان عاشق شدن رو به سه مرحله تقسیم کردن.

اول کشش جنسی که قاعدتأ دوره کوتاهی است.

دوم، حس جسمی - عاطفی که آدم در این دوران در عالم هپروت غوطه ور می شه و در اصل یواش یواش احساس عشق از دید علم روانشناسی امروزی شکل می گیره.

مرحله سوم عاشق شدن، تعهد طولانی مدته. در این رابطه یعنی مرحله سوم دکتر پرتوی تبار دکتر روانشناس در لندن می گن که فرق نمی کنه مال کدوم کشور باشی یا تابع کدوم فرهنگ این سه مرحله بر همه وارده . . .

وقتی که حس عشق نسبت به کسی در ما شکل می گیره کاملتر و کاملتر میشه و با کاملتر شدنش، از داغ بودنش کمتر میشه ولی عشق عمیقتر میشه . 

 

از دید کوچولوها

 

- عشق وقتی یه که شما بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو میدهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. ( کریستی 6 ساله )

- عشق یعنی وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و قبل از اینکه بده به بابا امتحانش میکنه که مطمثن بشه طعمش خوبه. ( دنی 7 ساله )

- عشق اون چیزی یه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره. ( تری 10 ساله )

- عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه. ( بابی 7 ساله )

- مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون شبها منو میبوسه که خوابم ببره. ( کلر 6 ساله )

- عشق اون موقعی یه که مامان بهترین تیکه ی مرغ رو میده به بابا. ( الین 5 ساله )

- میدونم که خواهربزرگترم منو خیلی دوست داره به خاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو میده به من و خودش مجبوره بره بیرون تا لباسهای جدید بخره. ( لورن 4 ساله )

- عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو میمونه که هنوز دارن با هم زندگی میکنن. ( تامی 6 ساله )

- عشق وقتی یه که سگت میپره توبغلت و صورتت رو لیس میزنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. ( مری آن 4 ساله )  

 

 ♣♣♣ تعریف عشق از دیدگاه جبران خلیل جبران ♣♣♣

عشق چیزی است که   بیشتر از هر چیزی  داشتنش را دوست داریم!


و بیشتر از هر چیزی  دادنش را دوست داریم! و هیچ کس در نمی یابد


که عشق همان چیزی استکه همواره داده می شود


و پذیرفته نمی شود!
 
 
 
عشق از دید همشهریهای من
 
 
انزلـــــــی
 
 
 
 

فواد خاک‌ نژاد*

تنها هدفی که برای ورود به انزلی داشتم، دیدار از تالاب و مرداب انزلی بود. در راهنمای توریستی این شهر که چند روز پیش از سفرم به این شهر از میراث فرهنگی گرفته بودم، فهرستی از جاذبه های بندر انزلی هم بود: مرداب و تالاب، شنبه بازار و منطقۀ آزاد بندر این شهر. اما پس از ورودم متوجه عشق اصلی مردم این شهر شدم؛ چیزی که در هیچ کدام از جزوه های توریستی راجع به آن چیزی نوشته نشده بود: تیم فوتبال ملوان بندر‌انزلی.

در اکثر مغازه های شهر انزلی عکس تیم ملوان را می‌ توان دید. فرقی نمی‌ کند قصابی باشد یا کتاب فروشی. جوان ها هم بیشتر موضوعات بحث‌ شان راجع به موفقیت ها و شکست های این تیم است.

در یکی از کافه های این شهر که معمولا بساطشان را بیرون از مغازه پهن می‌ کنند با حمید آشنا می‌شوم. جوان بیست ساله ‌ای که بعد از هشت ساعت صیادی حالا به این چایخانه آمده تا هم خستگی در کند و هم با دوستانش راجع به تیم محبوبش، ملوان، صحبت کند.

او می گوید: "ملوان بندرانزلی در سال هزار و سیصد و چهل هشت و با مربیگری بهمن صالح ‌نیا تاًسیس شده و از همان اول تیم موفقی بوده و توانسته به لیگ دستۀ اول صعود کند."

حمید آن ‌قدر دقیق اطلاعات می ‌دهد که فکر می‌ کنم دارم یکی از تاریخچه های مکتوب این تیم را می خوانم:‌ "همۀ انزلیچی‌ ها، همۀ زیر و بم ملوان را می ‌شناسند و اگه از بقیه هم سوال کنی، بهت همین جواب را خواهند داد."

حمید پیش از ترک کافه می گوید: "خواستی گزارشتو پخش کنی، یاد آقا سیروس هم باش."

سیروس، عزیز مردم گیلان بود

حمید راست می‌ گفت. در هر جایی که عکسی از تیم ملوان می‌ دیدم، عکس مرد جوانی هم آنجا پیدا می‌شد که برای مردم گیلان کاملا شناخته شده بود.

صاحب آن عکس ها سیروس قایقران است؛ بازیکنی که انزلیچی‌ ها آن را سوگلی شهرشان می دانند. حتا اکنون که ده سال از مرگ او و فرزند شش ساله‌ اش می‌ گذرد.

بهمن صالح‌ نیا، اولین مربی تاریخ ملوان که انزلیچی ‌ها او را پدر فوتبال گیلان می دانند، دربارۀ قایقران می گوید: "او  بچۀ بسیار محجوب و خجالتی بود. او افتخار زیادی برای ما آفرید، اما متاًسفانه هرگز از تمام توان خود استفاده نکرد. به او گفتم، تهران نرو. آنجا آدم ها همدیگر را نمی‌ شناسند و رقابت ناجوانمردانه زیاد است. پیشنهاد کردم به لیگ ترکیه برود. آرزو دارم جوانان امروز از سوابق و افتخارات سیروس الگو بگیرند."

اما بدترین خاطرۀ انزلیچی ها به روز مرگ او باز می گردد. او در تعطیلات نوروز سال ۱۳۷۷، در حالی که از بندر‌انزلی همراه همسر و فرزند خود به تهران بازمی ‌گشت، تصادف کرد و انزلیچی ‌ها را با یک خاطره تنها گذاشت.

مردم روز خاکسپاری ‌اش را فراموش نمی‌ کنند

ناصر چهل و چهار ساله که بستنی ‌فروش است، می گوید:‌ "وقتی خبر مرگش را شنیدم، باورم نشد، تا یکی از دوستانم که از دوستان قایقران بود، این خبر را تاًیید کرد. نمی ‌دانستم چه کار کنم. انگار چیزی را گم کرده بودم. در تمام شهر هم یک حالت بهت وحشتناکی وجود داشت. همه ساکت بودند و فقط راه می رفتند و اگر دربارۀ مرگ سیروس با هم صحبت می کردند، بدون استثنا بغض همه می‌ ترکید."

ناصر می گوید، آن روز هزاران نفر در تشییع جنازۀ او شرکت کرده اند و به قول پدرش که تشییع جنازۀ تختی را دیده است، تشییع جنازۀ قایقران کم شورتر از آن نبود.

قایقران ‌ها با افتخار به آب می ‌زنند

از کنار پل انزلی تاکسی می گیرم تا به رشت بروم و از آنجا به تهران برگردم. قایقران هایی را می بینم که مسافران را به تالاب می‌ برند. آنها سخت کار می ‌کنند و مردم دیگر انزلی هم به کار روزانه مشغولند. تیم ملوان در ورزشگاه تختی این شهر بازی دارد. پسران جوان یک دست سفید پوشیده اند و شعارهای گیلکی می ‌دهند و از روی پل می ‌گذرند. با خودم فکر می‌ کنم، این ملوانی‌ ها تا کی قایقران را به یاد خواهند سپرد. عکس قایقران روی تابلویی بزرگ در خروجی شهر به من لبخند می ‌زند.

پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388  توسط سید  |

 

حافظ

 

 

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
                                                                      ناز کم کن که در اين باغ بسی چون تو شکفت


گل بخنديد که از راست نرنجيم ولی
                                                                  هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت


گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
                                                                  ای بسا در که به نوک مژه‌ات بايد سفت


تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
                                                                 هر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت


در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
                                                                زلف سنبل به نسيم سحری می‌آشفت


گفتم ای مسند جم جام جهان بينت کو
                                                               گفت افسوس که آن دولت بيدار بخفت


سخن عشق نه آن است که آيد به زبان
                                                               ساقيا می ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت


اشک حافظ خرد و صبر به دريا انداخت
                                                               چه کند سوز غم عشق نيارست نهفت

 

 

 

ممنون  از لطفتان

 

کلامتان آرامش است ...

سه شنبه بیستم مرداد 1388  توسط سید  |

 

یه جمله بگو ...

سلام

 

 

انتظار چیزی بود که امسال تجربش کردم

۲۷ سالم تموم شد

و در این ۲۷ سال  خب سالهایی که چیزی حالیمون نیست اما در باقی سالها هیچ وقت تولد و کادو و تبریک برام مهم نبود

 

هیچ بار نگفتم  چرا تبریک نگفتن

 

چرا یادشون نبود چرا توجه نکردن

 

 

اما این دفه یه کوچولو انتظار داشتم

 

 

از کسایی که انتظار نداشتم  کلی خجالتم دادن و کلی سوپرایز (بقول خارجی ها) م کردن

 

برخی از دوستان که همیشه به یادشان بودم اما خبری نگرفتند و 

 

 

برخی گرفتند و توپیدند و شکایت پشت شکایت  که خود هم نمیدانستم چه کردم

حال بگذریم

 

دوست دارم دوستانی که از دور یا نزدیک دیده یا ندیده  شناخت دارند

 

من را در یک جمله

  تعریف  -  تکذیب -  توبیخ -  انتقاد -   باز خواست -  راهنمایی یا هرچیزی که فکر میکنند درسته و حق منه

 

کنند

 

 

 

ممنون

 

راستی یکی دو نفر ایراد گرفتند که من چرا در وبلاگم دوست و لینک پسر ندارم

 

و این همه لینکه دختر هست

 

خب منم یه زمانی لینک پسر زیاد داشتم  اما اونها سر نزدند و منم کسی سر نزنه پاک میکنم

دختر ها در وب خیلی با معرفت ترند چه دیدار از وب  دختران و چه دیدار از وب پسران

 

 

بگذریم لازم دیدم توضیح بدم و بگم

 

و در دنیای بیرون از وب   دوستان پسرم بسیار زیاد بوده و دوست دختر آنچنانی ندارم

یا حق


ادامه مطلب

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  توسط سید  |

 

میگن دنیا اومدم ... :دی

Tavallod.jpg

 

 

 

 

 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388  توسط سید  |

 

من هستم

 

 

 

من راه راستی و حیات هستم  .........................  اجیل یوحنا  :  ۶:۱۴

من قیامت و حیات هستم ...............................  انجیل یوحنا : ۲۵:۱۱

من نان حیاط هستم ..................................... انجیل یوحنا  :   ۶:۴۸

من پادشاه هستم .......................................  انجیل یوحنا :  ۳۷:۱۸

من شبان نیکو هستم .................................  انجیل یوحنا  :  ۱۱:۱۰

 

 

اگر به نظرتان مضحک و باور نکردنی می آید که تکرار عبارت "من هستم"  به صدای بلند به طرز مثبت

موجب تجلی موهبت به زبان آمده - کامیابی و تندرستی و شادمانی - میشود

 

آنرا بیازمایید ...

 

در اطاقی آرام

تنها بنشینید و چشمانتان را ببندید و توجهتان را به درون معطوف کنید و بارها در دلتان بگویید

""" من هستم """

 

 

من آرام هستم

من از الهام سرشار هستم

من با ضمیر برترم یگانه هستم

من از فهم و شعور معنوی سرشار هستم

من محبوب خــــــــدا هستم .

 

قانون شفا - کاترین پاندر

گيتي خوشدل

شنبه هفدهم مرداد 1388  توسط سید  |

 

سر سفره خدا

چند تا آیه کوتاه و مفید

 

 

1-بی گمان این قرآن به آیینی که استوارتر است،

هدایت می کند و به مومنان که کارهای شایسته می کنند

بشارت می دهد که برای آنان پاداشی بزرگ هست.

 (اسری/9)

 

 

2-و خدا از آسمان آبی فرود آورد و

 با آن زمین را پس از مردنش زنده گردانید

 قطعا در این امر برای مردمی که شنوایی دارند نشانه ای است

(نحل/65)

 

 

3-ودر دام هاقطعا برای شما عبرتی است،

از آن چه در شکم آن هاست از میان سرگین وخون،

شیری ناب به شما می نوشانیم که برای نوشندگان گواراست.

 (نحل/66)

 

۴-ای کسانی که ایمان آورده اید

از بسیاری از گمان ها بپرهیزیدکه پاره ای از گمان ها گناه است

 وجاسوسی نکنید وبعضی ا ز شما غیبت بعضی نکند،

آیا کسی از شما دوست دارد که

گوشت برادر مرده اش را بخورد ؟

ازآن کراهت دارید!!!

پس از خدا بترسید که خدا توبه پذیر مهربان است.

(حجرات/12)

 

5-وکارنامه هر انسانی را به گردن او می آویزیم

 وروز قیامت برای او نامه ای که آن را گشاده می بیند

 بیرون می آوریم.

 (اسری/13)

 

 

6-همان کسانی که می گویند :پروردگارا !

 ما ایمان آورده ایم پس گناهان ما را بر ما ببخش

 و ما را از عذاب آتش نگاه دار.

(آل عمران /۱۶)

 

 

نویسنده : ماجده محمدی

منابع :قرآن کریم، خلاصه ای از تفاسیر المیزان و نمونه، با تحقیق و تلخیص عباس پور سیف


www.tebyan.net شکوری


ادامه مطلب

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388  توسط سید  |

 

دعا ...

 

 

 

من مخالف دعا کردن با صدای بلند یا فریاد زدن و گریه کردن در دعا یا پرستش نیستم .

 

اگر شما را کمک میکنند خوب است ولی خدا به آنها نیازی ندارد .

 

و اگر شما عادت کرده اید که با صدای بلند گریه کنید مواظب باشید که

 

خود را ملزم نکنید که حتما صدای بلند برای گرفتن جواب

 

 از خدایی که خیلی از ما دور است ضروری می باشد .

 

این همان رفتاری است که باعث میشود ما فکر کنیم هر دعا را باید چند بار تکرار کنیم

 ما با خدا مانند یک دستگاه شانس رفتار میکنیم سکه ای انداخته

و بعد دستگیره را میکشیم و نگاه میکنیم تا ببینیم آیا برنده شدیم یا نه !!!

 

اگر برنده باشیم دست میکشیم ولی اگر نه  دوباره سعی خواهیم کرد ...

 

لکن به ایمان سوال کند و هرگز شک نکند  زیرا هرکه شک کند مانند موج دریاست که از باد رانده و متلاطم میشود .زیرا چنین شخصی گمان نبرد که از خداوند چیزی خواهد یافت (یعقوب ۶:۱-۷)

 

خوان کارلوس اورتیز

یکشنبه یازدهم مرداد 1388  توسط سید  |

 

سالک مبارز ...

 

 

سالک مبارز با عمل کردن زندگی می کند و نه با فکر کردن

دربارۀ آن یا با فکر کردن دربارۀ چیزی که پس از انجام دادن

عمل به آن فکر خواهد کرد

 

 

سالک مبارز وقتی امور روشن نباشد، به مرگ خویش

می اندیشد. فکر به مرگ تنها چیزی است که روح ما را اعتدال

می بخشد.

 

 Doug and Jimmy with swords.

 

آدم معمولی یا فاتح است و یا مغلوب، بسته به این امر یا

ستمگر یا ستمکش می شود. این دو وضع تا زمانی که

شخص ((نبیند))، حالتی رایج است. ((دیدن))، تصور فتح یا شکست و

یا رنج را نابود می کند.

 

 

ما بشر هستیم و تقدیرمان آموختن و پرتاب شدن به دنیاهایی

تازه و تصور ناپذیر است. سالک مبارزی که انرژی را ((می بیند))،

می داند که در چشم انداز ما دنیاهای تازه را پایانی نیست.

http://reikipro.com/post/category/20/page/10

 

 


 

 

 

کارلوس کاستاندا (۲۵ دسامبر ۱۹۲۵ پرو- ۱۹۹۸) نویسنده پرطرفدار آمریکایی کتاب‌های شمن‌باوری بود.

دوازده کتاب وی که به ۱۷ زبان ترجمه گردیده و ۸ میلیون نسخه فروش داشته‌اند باعث ایجاد جنجال و توجه فراوان در میان علاقمندان به فلسفه و مردم شناسی گردیده‌اند. وی در بخش اول این کتب تجربیات خود را در ملاقات با فردی بنام دون خوان بازگو می‌کند. دن‌خوان يك سرخپوست مسن جنوبي است كه در زمينه تصوف از نوع سرخپوستي به مقام استادي دست پيدا كرده است. تجربيات كاستاندا مشتمل بر اتفاقاتي است كه خود آن‌ها را واقعيات غيرعادي مي‌نامد. بخش دوم كتاب او شامل جمع‌بندي و تحليل او از اين وقايع است. كاستاندا يك محقق مردم شناس است و در ابتداي كار مانند بسياري از انسانهاي عادي كه وقايع متافيزيكي را تجربه نكرده‌اند، در زمان مواجه شدن با اين وقايع دچار نوعي حالات سردرگمي و در عين حال اعتماد مي‌گردد. سوالات و پاسخ‌هاي ردوبدل شده بين او و دن‌خوان مويد اين حالات مي‌باشد. او پس از سه سال تعليم درمي‌يابد وقايعي كه در زمان خلسه بر او مي‌گذرد ريشه‌اي خارج از ذهن او دارد . كاستاندا پس از حدود پنج سال تعليم در مواجه شدن با آخرين تجربه خود در اين زمينه دچار ترس و وحشتي حاد مي‌گردد. ترس كاستاندا از مواجهه با اين واقعه او را از ادامه پيمودن مسير به سوي مقامي كه دن‌خوان آن را مقام مرد دانا مي‌نامد باز مي‌دارد. او خود علت سر باز زدن از ادامه تعليمات را شكست از ترس عنوان می‌کند.

 

 

 

شنبه دهم مرداد 1388  توسط سید  |

 

تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است.

چند جمله از عارف بزرگ دکتر وین دایر:





دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم منو بده....“ و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“!!



هر كس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به كسی بزند، بیشترین زیان را خود از آن خواهد دید، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است.



به هر كاری كه دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیرا این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است.



تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است.


درستكارترین مردم جهان، بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند، حتا اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند.


برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه كن كنید.



از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید.



درون تو مشتی گوشت قرمز است كه دیدنش تو را با خودت مواجه نمی كند. تو لابلای آن گوشتهای قرمز درونت نیستی. آنجا را نگرد. خودت را در آرزوهایت خواهی یافت.



اگر مختارید كه بین حق به جانب بودن و مهربانی یكی را انتخاب كنید، مهربانی را انتخاب كنید.



دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو






پروفسور وین دایر
تولد ۱۰، می، ۱۹۴۰
دترویت
نام دیگر وین والتر دایر
زمینه فعالیت روانشناس، نویسنده، سخنران
ملیت آمریکایی
اهل ایالت میشیگان، دترویت
محل زندگی مائوی، هاوایی
مذهب مسیحی
همسر مارسلنه
فرزندان ۸ نفر
والدین ملوین لیله (فوت شده) و هنزل ایرنه
وب‌گاه رسمی www.drwaynedyer.com

وین والتر دایر (Wayne Walter Dyer) در ۱۰، می، ۱۹۴۰ در شهر دترویت از توابع ایالت میشیگان، ایالات متحده در خانواده‌ای به خود متکی به دنیا آمد. او یک نویسنده و سخنران است. کتاب قلمرو اشتباهات شما (Your Errouneos Zones) در سال ۱۹۷۶ در حدود ۳۰ میلیون نسخه فروخت و جز یکی از بالاترین فروش کتاب‌ها در تاریخ شد. دایر در سال ۱۹۸۷ به عنوان بهترین سخنران ایالات متحده شناخته شد.[۱]



پنجشنبه هشتم مرداد 1388  توسط سید  |

 

ميلاد علمدار ام البنين تبريك

سلام :)




تهران هميشه بوي كار ميده


تهران مساويه با شب ساعت 1 حركت صبح ساعت 7 رسيدن


تهران يعني 2 ساعت علاف شي تا مغازه ها باز شن


تهران يعني پياده روي زياد  موتور سواري   مترو   بعد يه ساك سنگينه سنگين


بعد بايد بري ترمينال براي بازگشت


تهران يعني 5 بعد از ظهر حركت كني و 11 برسيو بخوابي


تهرانيا ميان شمال كه خستگي در كنن


ما ميريم تهران خسته بشيم


تهرانيا ميان شمال از كار رها شن


ما مستقيم ميريم دهن كار


ديروز تهران بودم

از آرژانتين به حسن آباد از حسن آباد به سهروردي

و سر آخر دوباره آرژانتين

9 ساعت پياده روي در تهران فقط يه چيزش خوب بود


تو تهران عرق نميكنه آدم ...



راستي ميلاد علم دار بود  اما ما چيز زيادي از شادي و آذين نديديم


نكنه دولت و ملت فقط دنبال عزا داري هستند؟



سه شنبه ششم مرداد 1388  توسط سید  |

 

تبريك





یکشنبه چهارم مرداد 1388  توسط سید  |

 

خوشی ، شکست ناپذیر ترین نشانه حضور خداست ...

 

مسیح با ما زندگی میکند ، مسیح با ما حرف میزند ، مسیح با ما کار میکند .

 

هیچ چیز غم انگیز ، ترسناک و ناممکن وجود ندارد

  بلکه با مسیح همه چیز عکس این حالات است .

 

ما بوسیله موتور زنده ای که خــــــدا در درون ما و در گوشت و استخوانمان روشن کرده ،

 مشتعل میشویم و ملکوتی را که همین الان برقرار است گسترش میدهیم .

 

پولس گفت :

 " زیرا خداست که در شما بر حسب رضا مندی خود ، هم اراده و هم فعل را به عمل ایجاد میکند "

(فیلیپیان ۱۳:۲)

 

آیا میخواهید که نقشه ها و اهداف نیکوی خــــــدا در زندگی شما تحقق یابد ؟

 

پس اینرا بدانید که او در درون شماست تا اهدافش را آغاز کند .

 

خوان کارلوس اورتیز

 

 

 


سانحه هوايي مشهد را بايد تسليت عرض كرد ...

 

ادامه مطلب


ادامه مطلب

شنبه سوم مرداد 1388  توسط سید  |

 

خدایا! تنهایم نگذار!

الهی! اِلی مَنْ تَکِلُنی الی قریبٍ فَیَقْطَعُنی‏ام اِلی بَعیدٍ فَیَتَجَهَّمُنی.(دعای عرفه)

خدایا! تنهایم نگذار! به کجا پناه ببرم من آرزومند و ناتوان که هر روز و هر لحظه با دعایی و خواسته‏ای دست به گریبانم؟

به کجا پناه برم، جز آغوش تویی که تمام استجابت است و نهایت توفیق...

دست‏هایم را اگر از دعاهای شبانه‏روز برچینم، سرم را اگر از سجده‏های بغضناک بردارم، دیگر کجا فریاد کنم اسارت و زمین‏گیری‏ام را؟

مباد روزی که در، به روی ناله‏ها و گلایه‏های بی‏تابم ببندی! مباد آنکه از شنیدن صدای استغاثه هر روزم خسته شوی!

مباد روسیاهی گناهانی که مرتکب شده‏ام، مرا از تو دور اندازد و تو به آرزوها و تشنگی‏هایم پشت کنی!

اشک‏های ناشکیبای من و استغاثه‏های نفس بریده‏ام، همه از آن است که لحظه‏هایی تیره و کبود، به دامان وسوسه‏های ابلیس چنگ می‏زنم و تو را پشت سر خویش رها می‏کنم؛ تو را که همیشه آغوش گشوده التیام و امن و آرامشی.







"ترجمه ي دعاي عرفه توسط دكتر علي شريعتي"


اگر به فرض كه هيچ دليلي بر حقانيت و صلاحيت امام حسين (ع) نباشد ,بعد آدم يك بار دعاي عرفه بخواند, مي شود به "حسين" ايمان نياورد؟نشناسدش؟عاشقش نشود؟ديوانه اش نشود؟آيا چنين چيزي امكان دارد؟



حمد و سپاس خدايي را سزاست كه تير حتمي قضايش را هيچ سپري نمي شكند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نمي دارد و هيچ آفريده اي به پاي شباهت مخلوقات او نمي رسد.
............ . حهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من تو را باز نداشت از اينكه راهنمايي ام كني به سوي صراط قربتت و موفقم گرداني به آنچه رضا و خوشنودي توست.

پس
هر گاه كه تو را خواندم پاسخم گفتي .
هر چه از تو خواستم عنايتم فرمودي.
هرگاه اطاعتت كردم قدرداني و تشكر كردي.
و هر زمان كه شكرت را بر جا آوردم بر نعمت هايم افزودي.
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و كمال و احسان بي پايان تو؟!

............ . من كدام يك از نعمت هاي تو را مي توانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر سپارم؟
............ . خدايا!الطاف خفيه ات و مهرباني هاي پنهاني ات بيشتر و پيشتر از نعمتها ي آشكار توست.
............ . خدايا!من را آزرمناك خويش قرار ده آن سان كه انگار ميبينمت.

من را آنگونه حيامند كن كه گويي حضور عزيزت را احساس مي كنم.

 

 

خـــــــدايا    !


من را با تقواي خودت سعادتمند گردان.
و با مركب نافرماني ات به وادي شقاوت و بد بختي ام مكشان.
در قضايت خيرم را بخواه.
و قدرت بركاتت را بر من فرو ريز تا آنجا كه تاخير را در تعجيل هاي تو و تعجيل را در تاخير هاي تو نپسندم.
آنچه را كه پيش مي اندازي دلم هواي تاخيرش را نكند.
و آنچه را كه بازپس مي نهي من را به شكوه و گلايه نكشاند.

پروردگار من!
من را از هول و هراس هاي دنيا و غم واندوه هاي آخرت رهايي ببخش.
و من را از شر آنان كه در زمين ستم مي كنند در امان بدار.

خدايا!
به كه واگذارم مي كني؟
به سوي كه مي فرستي ام؟
به سوي آشنايان و نزديكان؟تا از من ببرند و روي برگردانند.
يا به سوي غريبان و غريبه گان تا گره در ابرو بيافكنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان كه ضعف مرا مي خواهند و خواري ام را طلب مي كنند؟
من به سوي ديگران دست دراز كنم؟در حالي كه خداي من تويي و تويي كارساز و زمامدار من.
اي توشه و توان سختي هايم!

اي همدم تنهايي هايم!
اي فرياد رس غم وغصه هايم!
اي ولي نعمت هايم!

اي پشت و پناهم در هجوم بي رحم مشكلات!
اي مونس و مامن و ياورم در كنج عزلت و تنهايي و بي كسي!
اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره ي اندوه و غربت و خستگي!
اي كسي كه هر چه دارم از توست و از كرامت بي انتهاي تو!
تو پناهگاه مني!

تو كهف مني!
تو مامن مني!
وقتي كه راه ها و مذهب ها با همه ي فراخي شان مرا به عجز مي كشانند و زمين با همه ي وسعتش بر من تنگي مي كند و ...........
اگرنبود رحمت تو بي ترديد من از هلاك شدگان بودم.
و اگر نبود محبت تو بي شك سقوط و نا بودي تنها پيشروي من ميشد.
اي زنده!
اي معناي حيات! زماني كه هيچ زنده اي در وجود نبوده است.
اي آنكه :
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد.
و من با بدي ها و عصيانم در مقابلش ظاهر شدم.
اي آنكه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنايت كرد.
در تنهايي صدايش كردم و جمعيتم بخشيد.
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد.
من آنم كه بدي كردم  

 من آنم كه گناه كردم.
من آنم كه به بدي همت گماشتم.
من آنم كه در جهالت غوطه ور شدم.
من آنم كه غفلت كردم.
من آنم كه پيمان بستم و شكستم.
من آنم كه بد عهدي كردم .....
و

 اكنون باز گشته ام.
باز آمده ام با كوله باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنكه گناه بندگان به او زيان نمي رساند.
اي آنكه از طاعت خلايق بي نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام كارها ي خوب توفيق مي دهد.
معبود من!

اينك من پيش روي توام و در ميان دست هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پر شكسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم كه بياورم نه تواني كه ياري بطلبم.
نه ريسماني كه بدان بياويزم.
و نه دليل و برهاني كه بدان متوسل شوم.
چه مي توانم بكنم؟ وقتي كه اين كوله بار زشتي و گناه با من است ؟!

انكار؟!
چگونه و از كجا ممكن است و چه نفعي دارد وقتي كه همه ي اعضا و جوارحم به آنچه كرده ام گواهي مي دهند؟
خداي من!
خواندمت پاسخم گفتي.
از تو خواستم عطايم كردي.
به سوي تو آمدم آغوش رحمت گشودي.
به تو تكيه كردم نجاتم دادي.
به تو پناه آوردم كفايتم كردي.
خدايا!
از خيمه گاه رحمتت بيرونمان مكن.

از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مكشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش.
و جسم و دينم را سلامت بدار.
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل كن.
و از آتش جهنم رهايم ساز.
خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته ام عنايتم فرمايي , محروميت از غير از آن زيان ندارد.
و اگر عطا نكني هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.


يا رب! يا رب! يا رب!
خداي من!
اين منم و پستي و فرو مايگي ام.
و اين تويي با بزرگي و كرامتت.
از من اين مي سزد و از تو آن

 " چگونه ممكن است به ورطه ي نوميدي بيافتم در حالي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني."

خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي كه من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده اي با اين همه كار بد كه من مي كنم و اين همه زشتي كردار كه من دارم.

خداي من!
تو چقدر به من نزديكي با اين همه فاصله اي كه من از تو گرفته ام.
تو كه اينقدر دلسوز مني! .....

خدايا تو كي نبودي كه بودنت دليل بخواهد؟
تو كي غايب بوده اي كه حضورت نشانه بخواهد؟
تو كي پنهان بوده اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟

كور باد چشمي كه تو را ناظر خويش نبيند.
كور باد نگاهي كه ديده باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره اي كه رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانكار باد سوداي بنده اي كه از عشق تو نصيب ندارد.

خداي من!
مرا از سيطره ي ذلت بار نفس نجات ده و پيش ازآنكه خاك گور بر اندامم بنشيند از شك وشرك رهايي ام بخش.

خداي من!
چگونه نا اميد باشم در حالي كه تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم ,چگونه خواري پذيرم كه تو تكيه گاه مني!
اي آنكه با كمال زيبايي و نورانيت خويش چنان تجلي كرده اي كه عظمتت بر تمامي ما سايه افكنده
.

يا رب! يا رب! يا رب!

                     

     (:        ممنون ليلا خانوم          :)  

پنجشنبه یکم مرداد 1388  توسط سید  |

 


خدا در محیط استبداد پرستیده نمی شود.
استبداد از کفر هم بدتر است (مهندس مهدی بازرگان)




سلام



سید حسین هوشیار

ساكن خاك پاك بندر انزلي


در هجدهمين روز برج اسد از سال شصت و يك
بدنيا آمدم

مدتي از خداي خودم دور بودم

الآن در حال نزديك شدنم
گاهي خوب نزديك ميشم
و گاهي حس ميكنم دارم دور ميشم

اينجا براي اينه كه بتونم نزديك بمونم
يادم نره
فراموش نكنم

از تاريخ 22/3/88
روشن بين تر شدم و كاملا بين دين و خدا فاصله ميبينم

اكثر كساني كه ديندارند و ادعا دارند از خداجويي اثري ندارند

ما مسلمان زاده ايم و شكي نيست
برگشت نداريم به دليل اجبار و ارتداد

چه دين خوبيه كه ميگه لا اكراه في دين
اما نميتونه يه جوون وقتي 20 سالش شد
بره مسيحي بشه
اگر خواست مسيحي بشه خونش حلال ميشه

بگذريم

من تنها از مسلماني اعمال آن و نامي كه از پدران مانده را
بدوش ميكشم

من خدا جو هستم و تا جايي كه سعي دارم
به دنبال نزديك شدن به رب خود
خداي خود
عشق خودمم

اميد وارم لايق اين خدا باشم

اگر به وبلاگ من مياين
پاك بياين
اگر وبتان ميام
چه پسر چه دختر
زن هستيد يا مطلقه
بزرگ و كوچك و پير و جوان

براي من عزيز بوده و بنده اي از
بندگان عزيز خدا هستيد

نه چشمم ناپاكه
نه ذهنم هوس باز

اگر زماني بود هم كه زياد يادم نيست
درمان شدم


دوست ندارم دلي بشكنه
پس دلي نبنديم


---------------------------

خوشحالم وبلاگ من اومدي و نظر ميزاري

اميد وارم هميشه در پناه خداوند

موفق و شاد و

_____________________
ll سبـــــــــــــــــــــز باشيد ll
------------------------------------
انشاالله

يا حق

lvlasimo_baldinii@yahoo.com

 

خداوند
دعا
خود سازی
اعتماد به نفس
عکس
قرآن
شعر
بیو گرافی نویسنده
مناسبت
عرفان نظر آهاری
جی پی واسوانی
مصطفی مستور
فلورانس اسکاول شین
وین دایر
کاترین پاندر
اشــــو
متفرقه

 

 

وبلاگ شخصی یه من ... !
گل يخ
كابوك
مي ناب
ققنـــوس
تمناي وصال
پشت كاجستان
تنهایی های من
مهربانــــو
جادوگــــر طلايي
نامه های حوا
روشن تر از آفتاب
Cold Silence
صبا صالحـــــــي
خنده هامو خط نزن...
تنها ماه مي داند و رود
"برای تازه شدن دیر نیست
یه روزی . یه جایی . یه کسی
بــــانـــوی قـــدیـــس
همه چیز با خدا ممکن می شود
چـــنـد تا حــــــــــــرف د ل
عشـــق یعنی انتظار...
ناز بالا
ما عادت داریم... یادت نیست میوه ممنوع؟
گروه رسیدگی منطقه سیروس جمعیت امام علی (ع)
نوشته های یک زن سیگاری
زنان خوب به آسمان ميروند
کتب اینترنتی نوشته شده توسط فرزانه شیدا
بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ

 

 

 

 

RSS 2.0
Blog Skin