تبليغاتX
خداوند کجا نیست ... ؟
خداوند کجا نیست ... ؟

...اگر آمدي ردي از خود بگذار اي دوست ... لطفا با آدرس ...


جملاتی واقعا مثبت

معیار واقعی بودن تصمیم ان است که دست به عمل بزنیم> >>>>>>>>>>>>         انتونی رابینز

اجازه نده ترس تو را فلج سازد>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>         مارک فیشر

افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند>>>>>>>>>>>>>>>           مارک فیشر

منشا همه بیماریها در فکر است>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>           ژوزف مورفی

رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است>>>>>>> >>>>           انتونی رابینز

چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد>>>>>>>>>>            ژوزف مورفی

افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط ازارشان دهد>>>>>>>>>>>             مارک فیشر

افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند>          مارک فیشر

اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند.>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>             انتونی رابیتز

هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند.            مارک فیشر

وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد. >>>>             انتونی رابینز

ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم.  ژوزف مورفی

هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند.>>>         ژوزف مورفی

قانون زندگی , قانون باور است.>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>          ژوزف مورفی

اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد>>>>>>>>>>>>>>          انتونی رابینز

با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید.>>>>>>>>>>>>>>>>           انتونی رابینز

برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی.>>>          مارک فیشر

اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید.>>>>>>>>>>>>>>>         مارک فیشر

نبوغ در سادگی نهفته است>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>        مونزارت

این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد>>>>>>>>>>>>>>>>>>>       انتونی رابینز

در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است>>>>>>>>>>>>        انتونی رابینز

تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند.>>>>        مارک فیشر

باور به طور خود بخود به اجرا در میاید>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>       ژوزف مورفی

نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود.>>>>>>>>>>>>>>>>>>>     انتونی رابینز

به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید>>>>>>     ژوزف مورفی

ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند.>>>>>>>>>>>>      مارک فیشر

زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم>>>>>>>>>>>>>>      مارک فیشر

نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه کنند  >>>      انتونی رابینز

آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود>>>>>>>>>>>> >     هراکلیتوس

اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود.>>>>>>>>>>>>>>>      ژوزف مورفی

زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد.>>>>>>      مارک فیشر

تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند.>>>>      مارک فیشر

ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند.>>>>>>>>>>     ژوزف مورفی

 

 

پنجشنبه پنجم شهریور 1388  توسط سید  |

 

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد،

 مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم،

چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند

 تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم

یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت،

ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه

 حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است،

 آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم،

اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد،

چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

 

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم،

 ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود.

خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.


 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

 

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت

 و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد،

 و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید

و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم

و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم.

 هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

 

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى.

آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم.

سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش.

بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند،

 دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم.

 حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.


او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد،

 از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

 

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها،

 فقط شبیه به او ركاب بزنم..

 

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم

و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

 

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم،

 او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

«ركاب بزن....»

 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  توسط سید  |

 

دعای مادام ترزا



« خداوندا، مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگی به دنيا می‌آيند و می‌ميرند، خدمت كنم.


خدايا، امروز با دستهای ما روزی عشق، آرامش و سرور را به آنها ببخش.

خدايا، مرا معبر آرامش كن تا


آنجا كه نفرت هست، عشق جاری سازم،


آنجا كه خطا هست،‌ بخشايش بگسترم،

آنجا كه جدايی هست، وصل بيافرينم،


آنجا كه لغزش و دروغ هست، حقيقت بياورم،    


آنجا كه ترديد هست، ايمان بنا كنم،


آنجا كه ظلمت هست، نور بتابانم،


و آنجا كه اندوه هست، شادی منتشر كنم،


خدايا، مرا موهبت آن اعطا كن تا


به جای آسودن، به ديگران آسايش بخشم،


به جای آنكه ديگران دركم كنند، دركشان كنم،


و به جای آنكه عشق دريافت كنم، عشق بورزم،


زيرا با فراموش كردن خويش است كه می‌توان به هر چيز رسيد،


با بخشايش است كه بخشوده می‌شويم و با مردن است كه زندگی ابدی می‌يابيم. »

سه شنبه پنجم خرداد 1388  توسط سید  |

 

شازده كوچولو ...

با تشكر از

مدیر کلوب (59) 


    بسیاری از آدم بزرگ ها و بچه كوچك ها یا كتاب شازده كوچولو آنتوان دوسنت اگزوپری را خوانده یا كارتون آن را دیده اند. اگر این كتاب و كارتونش را یك بار بخوانیم و ببینیم كافی نیست؛ بلكه آن را باید بارها خواند و بارها دید. بیخود نیست كه شازده كوچولو كتاب بالینی ادیب بزرگ و كتابدوستی شهیر و مترجمی توانا چون سعید نفیسی بوده است. «شازده كوچولو... تاكنون به بیش از صد زبان و در بعضی از زبان ها چندین بار ترجمه شده و پس از انجیل پر خواننده ترین كتاب در سراسر جهان بوده است ... شازده كوچولو محبوب ترین كتاب مردم در قرن بیستم بوده و از این رو «كتاب قرن» [بیستم] نام گرفته است.» (از پشت جلد شازده كوچولو، ترجمه ابوالحسن نجفی)
   

 

 

    - كمتر آدم بزرگی این را به یاد می آورد كه اول بچه بوده.    - كسی كه راهش را بگیرد و برود زیاد دور نمی رود.
    - آدم بزرگ ها عدد و رقم دوست دارند. آدم بزرگ ها این جورند دیگر.
    - بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها خیلی گذشت داشته باشند.
    - ولی ما {بچه كوچك ها }كه معنی زندگی را می فهمیم البته به شماره ها می خندیم.
    - همه مردم از نعمت دوست برخوردار نبوده اند.    - چه رازآمیز است عالم اشك.
    - حق این است كه كردار بسنجیم نه گفتار را.
    - حق این است كه پشت نیرنگ های كوچك آدم ها پی به محبتشان ببریم.
    - دنیا برای شاهان بسیار ساده شده است و آنها همه مردم را رعیت خود می دانند.
    - باید از هر كس كاری را خواست كه از او برمی آید.
    - قدرت بیش از هر چیز متكی به عقل است.
    - محاكمه كردن خود بسیار مشكلتر از محاكمه كردن دیگری است. اگر بتوانی درباره خودت درست حكم كنی معلوم می شود كه حكیم { = دانای } واقعی هستی.    - این آدم بزرگ ها واقعاً كه چقدر عجیب و غریب و غیر عادی اند.
    - در نظر خود پسندان، دیگر مردم همه از ارادتمندان ایشان اند.    - خود پسندان فقط صدای تحسین را می شنوند.
    - آدم بزرگ ها جدی اند، حوصله حرف های یاوه را ندارند.
    - هر كس ممكن است كه در عین حال هم وفادار به دستور و كار باشد و هم تنبل .
    - كسی كه به چیز دیگری غیر از وجود خودش مشغول است تنها كسی است كه مضحك نیست.    - كسی كه می خواهد خوشمزگی كند گاهی مختصر دروغی هم می گوید.
    - آیا ستاره ها برای این روشنند كه هر كس بتواند روزی ستاره خودش را پیدا كند ؟
    - آدم پیش آدم ها هم احساس تنهایی می كند.
    - آدم ها ریشه ندارند و به دردسر می افتند. باد آنها را با خودش به این طرف و آن طرف می برد.
    - ساكنان زمین از قوه تخیل محرومند. آنچه می شنوند تكرار می كنند.    - اهلی كردن یعنی پیوند بستن. اگر تو مرا اهلی كنی هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برای من یگانه جهان خواهی شد و من برای تو یگانه جهان خواهم شد.    - هیچ چیز كامل نیست.    - اگر تو مرا اهلی كنی و با من پیوند ببندی، زندگی ام چنان روشن خواهد شد كه انگار نور آفتاب بر آن تابیده است. صدای پای تو برایم مثل نغمه موسیقی خواهد بود. گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند. ولی تو موهای طلایی داری. پس وقتی اهلی ام كنی و با من پیوند ببندی معجزه می شود! گندم كه طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می كند و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.
    - فقط چیزهایی را كه اهلی كنی و با آنها پیوند ببندی می توانی بشناسی.
    - آدم بزرگ ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. همه چیزها را ساخته و آماده می خرند. ولی چون كسی نیست كه دوست بفروشد آدم ها دیگر دوستی ندارند.    - زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست.
    - در صورتی كه اهلی ام كنی و با من عهد و پیمان ببندی، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه بعد از ظهر حس می كنم كه خوشبختم . هر چه ساعت پیشتر می رود، خوشبختیم بیشتر می شود. در ساعت چهار به هیجان می آیم و نگران می شوم و آن وقت قدر خوشبختی را می فهمم.
    - فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است.    - آدم بزرگ ها این حقیقت را فراموش كرده اند كه همان مقدار وقتی كه برای گلت صرف كرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است. انسان مسئول همیشگی آن گل می شود.
    - آدم هیچ وقت آن جایی كه هست راضی نیست.
    - چه خوب است كه آدم، حتی در دم مرگ، دوستی داشته باشد.    - چیزی كه مایه زیبایی خانه و صحرا و ستاره است از چشم سر پنهان است.
    - چراغ را باید محافظت كرد: چه بسا اندك بادی آن را خاموش كند.
    - آدم ها آنچه را می جویند نمی یابند و با این همه آنچه به دنبالش می گردند بسا كه در یك گل یا در اندكی آب یافت شود.
    - چشم نابیناست. با دل باید جست و جو كرد.    - اگر كسی به سؤالی جواب ندهد، ولی سرخ شود این خود به معنی جواب مثبت است.
    - آنچه مهم است با چشم دیده نمی شود.    این تن آدم مثل یك پوسته كهنه دور انداختنی است. پوسته های كهنه دور افتاده كه غصه ندارند.

یکشنبه سی ام فروردین 1388  توسط سید  |

 

تاسف بر ما

میرزاخانی از جمله بازماندگان سانحه غم‌بار سقوط اتوبوس حامل نخبگان ریاضی دانشگاه صنعتی شریف به دره در اسفندماه سال 76 است

 

در عکس بالا علیرضا سایه بان

یکی از همشهری های خوب ماست

یادش بخیر و روحش شاد

دانشجوي برجسته رياضي كشور - كانديداي دكتراي افتخاري

شادروان عليرضا سايه بان

در تاريخ 6/11/57 در شهرستان بندر انزلي متولد شد . قبل از رفتن به مدرسه به اعداد رياضي تسلط كامل داشت و آثار هوش و ذكاوت در سيماي او هويدا بود . پنج سال و نيم از سنش مي گذشت وارد دبستان شهيد آيت الله سعيدي شهرستان هشتپر شد . از كلاس دوم ابتدايي به بعد در دبستان شهادت بندر انزلي به تحصيل پرداخت . اين دوران را بايد لحظات شكوفا شدن استعداد هاي وي دانست ۀ چرا كه در كنار معلم و مربي با ايمان و دلسوزي بنام خانم پروين غمخوار ن‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژاد قرار گرفت . پس از آموختن قرآن مجيد و تفسير آيات زيباي آن از ايشان ، همواره آن را چراغ روشني بخش زندگي خود قرار داد و به درستي و با دقت به آن عمل كرد و كاملا بارور شد و با اين رشد فكري از دنياي مادي خارج شد و با افتادگي و تواضع بيش از حد براي همسالان خود الگويي زيبا از معنويت و مهرباني و گذشت شد . دوران راهنمايي تحصيلي را به لحاظ داشتن هوش و استعداد سرشار طي دو سال و به صورت جهشي در مدرسه نبوت انزلي سپري كرد . در دوران ابتدايي و راهنمايي نفر برگزيده مسابقات قرآن ، نهج البلاغه ، كتابخواني ، رياضي و علمي گيلان بود و دو سال پياپي به مسابقات كشوري ( رامسر ) دعوت شد . ضمنا تجربه زيادي در مقاله نويسي ، شعر و خطاطي داشت . در سال تحصيلي 70-71 با انتخاب رشته رياضي وارد دبيرستان شد و چون عقيده داشت نبايد صرفا براي گرفتن نمرات درسي تلاش كرد در طول دبيرستان به مطالعه دهها جلد كتاب در مقوله فلسفه و عرفان و زندگي ائمه اطهار عليهم السلام و مطالعات وسيعي در زمينه فيزيك و رياضي و ساير دروس انجام داد . در سن 16 سالگي موفق به اخذ ديپلم شد و سپس در رشته رياضي دانشگاه صنعتي شريف تهران در مقطع كارشناسي پذيرفته شد . پس از گذراندن سال اول ، علاوه بر تحصيل در رشته رياضي به تحقيق فعاليت وسيعي در رشته كامپيوتر و برنامه ريزي آن مشغول شد و به تشويق و عنايت رياست محترم دانشكده جناب آقاي دكتر تابش به تدريس كامپيوتر در دانشگاه پرداخت و در زمينه انتشار مقالات بين المللي در رشته رياضي ، طراحي و پياده نمودن پروژه هاي مختلف در ارتباط با شركتهاي كامپيوتري و ترجمه كتب بين المللي در رشته كامپيوتر همكاري مؤثر داشت و عضو فعال مجله رياضي دانشگاه شريف بود . با همه تلاشي كه براي كسب علم انجام مي داد با فروتني و تاسف مي گفت : خيلي از جهان علم عقب مانده ام اي كاش عمر من پر ثمرتر از اين مي بود و به همين منظور براي كسب بيشتر از دانش رياضي و استفاده از مقالات و پروژه هاي رياضي و فيض بردن از محضر پر بركت اساتيد محترم به همراه دانشجويان رياضي به سمينار رياضي اهواز رهسپار شد و در راه بازگشت از اين سفر علمي به همراه چند تن از نخبگان رياضي كشور همان طور كه اعتقاد داشت و مرگ را معراج مي دانست در سن 19 سالگي و در سال سوم رياضي به دعوت حق لبيك گفت و عاشقانه به ديدار معبود شتافت .

 

و چقدر زود دیر میشود .....

 

دکتر مریم میرزاخانی، استادیار جوان دانشگاه«پرینستون»، به عنوان یکی از 10 مغز برتر آمریکای شمالی معرفی شد و به او لقب سد شکن دادند.  مریم میرزاخانی در سال های ۷۳ و ۷۴  ( سال سوم و چهارم دبیرستان) از مدرسه‌ی فرزانگان تهران موفق به کسب مدال طلای المپیاد ریاضی کشوری شد و بعد از آن در سال ۱۹۹۴ در المپیاد جهانی ریاضی هنگ کنگ با ۴۱ امتیاز از ۴۲ امتیاز مدال طلای جهانی گرفت .  سال بعد یعنی ۱۹۹۵ در المپیاد جهانی ریاضی کانادا با ۴۲ امتیاز از ۴۲، رتبه ی ۱ طلای جهانی را به دست آورد.  مریم در دانشگاه شریف در رشته‌ی ریاضی ادامه تحصیل داد.

میرزاخانی با دریافت بورسیه از طرف دانشگاه هاروارد به آنجا رفت و تحصیلاتش را در آنجا ادامه داد.  مریم میرزاخانی که تحصیلات کارشناسی‌ارشد و دکتری را در دانشگاه هاروارد پشت سرگذاشت، به همراه 9 محقق برجسته دیگر چندی پیش در چهارمین نشست10 برلیان، نشریه Popular Science در آمریکا مورد تقدیر قرار گرفت.  به نوشته USA TODAY ، این فهرست 10 نفره شامل محققان و نخبگان جوانی است که در حوزه‌های ابتکاری مشغول به فعالیت هستند و با این حال معمولا از چشم عموم پنهان مانده‌اند.  این فهرست بر اساس پیشنهاد‌های ارائه شده از سوی سازمان‌های گوناگون، روسای دانشگاه‌ها و ناشران انتشارات علمی برگزیده شده‌اند. این محققان برجسته جوان در حوزه‌های گوناگونی از گرافیک رایانه‌یی تا ریاضیات و علوم رباتیک، افق‌های تازه‌ای در مرزهای جهان اطراف ما گشوده‌اند که مریم میرزاخانی ریاضیدان 29 ساله ایرانی یکی از آنهاست.  میرزاخانی در سال 1999 میلادی موفق به پیدا کردن راه‌حلی برای یک مشکل ریاضی شد که بسیاری را به دام انداخته بود:  محاسبه حجم‌های فضایی منحنی هندسی.  ریاضیدانان مدت‌های طولانی است که به دنبال یافتن راه عملی برای محاسبه حجم رمزهای جایگزین فرم‌های هندسی هذلولی بوده‌اند و در این میان مریم میرزاخانی جوان در دانشگاه پرینستون نشان داد که با استفاده از ریاضیات شاید بتوان بهترین راه را به سوی دست یافتن به راه‌حلی روشن در اختیار داشت: محاسبه عمق حلقه‌های ترسیم شده بر روی سطوح هذلولی.
میرزاخانی در تلاش است تا معمای ابعاد گوناگون فرم‌های غیر طبیعی هندسی را حل کند.  در صورتی که جهان از قاعده هندسه هذلولی تبعیت کند، ابتکار وی به تعریف شکل و حجم دقیق جهان کمک خواهد کرد.  در واقع مشکل این است که برخی از این اشکال هذلولی هم‌چون doughnuts و یا amoebas دارای ظاهری بسیار نافرم هستند که محاسبه حجم آنها را به معمایی جدی برای ریاضیدانان مبدل کرده است. اما میرزاخانی با یافتن راهی جدید در واقع دست به یک ابتکار عمل بزرگ زد و با ترسیم یک سری ازحلقه‌ها بر روی سطح این گونه اشکال پیچیده به محاسبه حجم آنها پرداخت.  جیمز کارلسون از انستیتو ریاضیات کلی (Clay Mathematics Institute) می‌گوید: میرزاخانی در یافتن ارتباطات جدید، عالی است.  وی می‌تواند به سرعت از یک مثال ساده به دلیل کاملی از یک نظریه ژرف و عمیق برسد.  مریم میرزاخانی از دانش‌آموزان نخبه المپیادی کشور است که در سال 74 در المپیاد جهانی ریاضی علاوه بر دریافت مدال طلا با کسب بالاترین امتیاز به عنوان نفر اول جهان شناخته شده‌است.  میرزاخانی دانش‌آموز نخبه ریاضی، تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته ریاضی در دانشگاه صنعتی شریف ادامه داد و از جمله بازماندگان سانحه غم‌بار سقوط اتوبوس حامل نخبگان ریاضی دانشگاه صنعتی شریف به دره در اسفندماه 76 است.  در این حادثه اتوبوس حامل دانشجویان ریاضی شرکت‌کننده در بیست و دومین دوره مسابقات ریاضی دانشجویی که از اهواز راهی تهران بود به دره سقوط کرد و طی آن شش تن از دانشجوی نخبه ریاضی دانشگاه صنعتی شریف شامل آرمان بهرامیان، رضا صادقی - برنده دو مدال طلای المپیادجهانی - علیرضا سایه‌بان و علی حیدری، فرید کابلی، دکتر مجتبی مهرآبادی و مرتضی رضایی دانشجوی دانشگاه تهران که اغلب از برگزیدگان المپیادهای ملی و بین‌المللی ریاضی بودند در اوج بالندگی و شکوفایی علمی ناباورانه، جان باختند.

 

انشا الله همیشه موفق باشند ...

http://www.shahrgon.com/fa/index.php?news=1616

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387  توسط سید  |

 

مادر ترزا

مادر ترزا با نام واقعی:Agnes Gonxha Bojaxhiu (متولد ۲۷ اوت ۱۹۱۰ در اسکوپیه، امپراتوری عثمانی، امروزه در مقدونیه؛ درگذشت ۵ سپتامبر ۱۹۹۷ در کلکته، هند)، راهبه کاتولیک آلبانیایی و تأسیس کننده ماموران امور خیریه در هند بود.

مادر ترزا به خاطر خدمات انسان‌دوستانه‌اش سال ۱۹۷۹، جایزه نوبل صلح را به خود اختصاص داد و در سال ۲۰۰۳ از طرف پاپ ژان‌پل دوم آمرزیده شناخته شد.

 

سخنانش

 

:. در سكوت گوش فراده، چون اگر دلت پر از چيزهاي ديگر باشد نمي‌تواني صداي خالق را بشنوي.

مردم اغلب غير منطقی و خود محور هستند، با اين حال آنها را ببخشيد.

اگر مهربان باشيد، ممکن است بگويند که تظاهر می کنيد
 و انگيزه های پنهان داريد، با اين حال مهربان باشيد.

اگر موفق باشيد، دوستان کاذبی دورتان جمع می شوند،
 همچنين دشمنانی صادق، با اين حال موفق باقی بمانيد.

اگر صادق باشيد، اشخاصی ممکن است سرتان کلاه بگذارند،
 با اين حال صادق باقی بمانيد.

آنچه را طی سال ها ايجاد کرده ايد، ممکن است کسانی يک شبه نابود کنند،
با اين حال همچنان سازنده باشيد.

اگر خوشبخت شويد ممکن است کسانی به شما حسادت کنند،
اما با اين حال خوشبخت باقی بمانيد.

کار خوب امروز شما را ممکن است مردم فردا فراموش کنند،
با اين حال به کار خوب خود ادامه دهيد.

به دنيا خدمت کنيد، هر چند ممکن است کافی نباشد،
 با اين حال با تمام وجود به خدمت کردن ادامه دهيد.

می بينيد که در نهايت آنچه هست، ميان شما و خداوند است؛
 هرگز ميان شما و اشخاص نيست.
 
 
معنی این شعرو من نفهمیدم      کسی هست برام معنیش کنه؟
 
 
حافظ
 
 
سلام الله ما کر اللیالی       و جاوبت المثانی و المثالی
علی وادی الاراک و من علیها       و دار باللوی فوق الرمال
دعاگوی غریبان جهانم       و ادعو بالتواتر و التوالی
به هر منزل که رو آرد خدا را       نگه دارش به لطف لایزالی
منال ای دل که در زنجیر زلفش       همه جمعیت است آشفته حالی
ز خطت صد جمال دیگر افزود       که عمرت باد صد سال جلالی
تو می‌باید که باشی ور نه سهل است       زیان مایه جاهی و مالی
بر آن نقاش قدرت آفرین باد       که گرد مه کشد خط هلالی
فحبک راحتی فی کل حین       و ذکرک مونسی فی کل حال
سویدای دل من تا قیامت       مباد از شوق و سودای تو خالی
کجا یابم وصال چون تو شاهی       من بدنام رند لاابالی
خدا داند که حافظ را غرض چیست       و علم الله حسبی من سالی

یکشنبه یکم دی 1387  توسط سید  |

 

اصلا حس بلاگفا نیست ...

تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی
 
 
داستان بسیار تاسف انگیز و تاثیر گذار از جامعه فعلی خودمان!!!!!شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!!
 
 
باید بگم این مطلب واقعیه ولی از زبان یکی از دوستانه
 


چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.
 
غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!
 
ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»
 
راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!
 
امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..
 
امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!
 
مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟
 
بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.
 
چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.
 
امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.
 
چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
 
او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟
 
شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.
 
در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387  توسط سید  |

 

 

 

به نام خدا

 

 

آرزوی شادی میکنم برای تمام دوستان خوبم

 

از همه میخوام برام دعا کنن

 

 

باید در مسیر ترسمان حرکت کنیم برای برتری یافتن

جمعه بیست و یکم تیر 1387  توسط سید  |

 

باورت میشه؟

 

 

میشه باور کرد؟

خارجیا بیشتر بفکرن

متن کامل خبرنامه رو از اینجا دریافت کنید.

دوستان ، این بچه ها از کجا آمده اند ؟ به سن اونها دقت کردین ؟ ۴ ساله و ۷ ساله !!!!

 

کلیل کن بزرگ شه

 

من اگر بنشینم ،

                تو اگر بنشینی ،

چه کسی برخیزد ؟

دوستانی که تا به حال کاری کرده اند:

مطلب زیبای آزاده خانم نیلی

مطلب زیبای سلماز خانم

مطلب زیبای آئینه و آئین

مطلب زیبای مهربانو

مطلب زیبای کتایون خانم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حداقل اینجا عضو بشید

 

منبع       http://anahri.blogfa.com/

 

اینم ببینید

 

 

به کجا میرویم ؟؟؟؟؟

یکشنبه پنجم خرداد 1387  توسط سید  |

 

پند های سه گانه

 

  خدایا   خودم   نوکرتم   ..........

 

 

نقل است از پیغمبر (ص)

 

یا علی ! سه کار است که این امت طاقت ندارند :

مال را با برادر قسمت کردن ، در حق مردم انصاف دادن ، همیشه به یاد خدا بودن

 

یا علی ! همنشینی سه دسته دل را بمیراند : فرومایگان ، توانگران، زنان

 

یا علی ! عیش دنیا در سه چیز است : خانه وسیع و گشاده ، کنیز زیبا ، اسب میان باریک

 

سه دسته شفاعت کنند و پذیرفته شود : پیمبران ، علما ، شهیدان

 

ایمان عبارت است از : عقیده قلبی ، اقرار به زبان ، عمل به اعضا

 

محبوب ترین کارها نزد خدا : نماز ، احسان و جهاد است

 

نصایح

پنجشنبه دوم خرداد 1387  توسط سید  |

 

افسانه شخصی

بخشی از کتاب کیمیاگر

 

پائولو کوئیلو در سال 1947 در ریودوژانیرو به دنیا آمد . شهرت او در آمریکای لاتین با شهرت گابریل گارسیا مارکز برابری می کند. چهار کتابی که او تاکنون منتشر کرده است همه در رده کتابهای پر روش برزیل هستند.
کیمیاگر ، تاکنون در بیست و دو کشور جهان به چاپ رسیده و از اقبال کم نظیری برخوردار بوده است
.

 

 

 

هنگامی که ما دائما در اطراف خود افراد مشخصی را ببینیم  

 

 احساس میکنیم که آنها بخشی از زندگی ما هستند

 

 و چون بخشی از زندگی ما میشوند سرانجام تصمیم میگیرند که زندگی ما را تغییر دهند .

 

 

 و اگر آن طوری که آنان آرزو دارند نباشیم از ما ناراضی میشوند .

 

 هر کسی گمان میکند که دقیقا میداند که ما باید چگونه زندگی کنیم .

 

ولی هیچ کس هرگز نمیداند که چگونه باید زندگی خاص خودش را بکند .

 

 

**  ** **

 

نیروهایی  هستند که به نظر شر می آیند ولی در واقع به تو می آموزند که چگونه

 

 " افسانه شخصی ات " را محقق کنی .

 

 

آنها هستند که ذهن و اداره تو را آماده می کنند ،

 

چون یک حقیقت بزرگ در این جهان وجود دارد :

 

 تو هرکه باشی و هر چه بکنی ، وقتی واقعاً چیزی را بخواهی

 

این در خواست در " روح جهان "   متولد میشود .

 

 و این ماموریت تو در زمین است .

 

و وقتی تو چیزی را میخواهی همه جهان دست به یکی کرده میکند

 

تا تو آرزویت را متحقق کنی .

 

 

**  **  **

 

 

دنیا را هم میتوان از چشمان یک غارت شده بد بخت نگاه کرد

 

و هم با چشمان یک ماجراجوی در جستجوی گنج .

 

 

پیش از آن که از شدت خستگی بخواب روی با خود بگو

 

 

من ماجرا جویی در جستجوی گنج هستم .

 

**  **  **

 

 

در دنیا زبانی هست ماوراء کلمات است  و آن زبان نشانه هاست

 

همه چیز در زندگی نشانه است .

 

جهان به زبانی ساخته شده که همه میتوانند بشنوند

 

 ولی بعضی آنرا فراموش کرده اند .

 

 

**  **  **

 

 

تنها ترس ما این است که آنچه داریم از دست بدهیم ،

 

 خواه زندگیمان باشد و خواه مزارعمان .

 

اما این ترس زمانی از بین میرود که بفهمیم

 

 که داستان زندگی ما و داستان جهان

 

 

هر دو را یک دست واحد رقم زده است .

 

 

**  **  **

 

وقتی که انسان با تمام وجود چیزی را آرزو میکند ،

 

 به روح جهان نزدیک تر است و " روح جهان " نیرویی همواره مثبت است .

 

روح در انحصار آدمیان نیست و

 

 هر آنچه که روی زمین یافت میشود روح دارد ،

 

 خواه سنگ باشد ، خواه گیاه ، خواه حیوان یا حتی اندیشه .

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نویسنده : پائولو كوئيلو
مترجم : دل آرا قهرمان
ناشر : فرزان روز - تهران

چاپ اول ۱۳۷۴

چاپ سی ام ۱۳۸۶

نوع جلد : شومیز
قطع : رقعی
تعداد صفحه 159
نوع چاپ : چاپی
زبان : فارسی
وزن : 185 گرم

 

دل آرا قهرمان به سال 1346 به دریافت درجه لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه لوزان، سوییس، نایل شد و در سالهای 1349-1351 دوره زبانشناسی را در دانشگاه برن گذراند.

جمعه سی ام فروردین 1387  توسط سید  |

 

بهشت و جهنــــــــــــــــــم

 

[IMG]http://i15.tinypic.com/2ic4gw6.gif[/IMG]

 

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت .

او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند .

همه گرسنه ، نااميد و در عذاب بودند . هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد

ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود ، بطوريکه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند !

عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم .

او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند .

ولي در آنجا همه شاد و سير بودند .

آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، باآنکه همه چيزشان يکسان است ؟

خداوند تبسمي کرد و گفت : خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند .

هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد ، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد .

« غذاي روح - آن لاندرز »

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386  توسط سید  |

 


خدا در محیط استبداد پرستیده نمی شود.
استبداد از کفر هم بدتر است (مهندس مهدی بازرگان)




سلام



سید حسین هوشیار

ساكن خاك پاك بندر انزلي


در هجدهمين روز برج اسد از سال شصت و يك
بدنيا آمدم

مدتي از خداي خودم دور بودم

الآن در حال نزديك شدنم
گاهي خوب نزديك ميشم
و گاهي حس ميكنم دارم دور ميشم

اينجا براي اينه كه بتونم نزديك بمونم
يادم نره
فراموش نكنم

از تاريخ 22/3/88
روشن بين تر شدم و كاملا بين دين و خدا فاصله ميبينم

اكثر كساني كه ديندارند و ادعا دارند از خداجويي اثري ندارند

ما مسلمان زاده ايم و شكي نيست
برگشت نداريم به دليل اجبار و ارتداد

چه دين خوبيه كه ميگه لا اكراه في دين
اما نميتونه يه جوون وقتي 20 سالش شد
بره مسيحي بشه
اگر خواست مسيحي بشه خونش حلال ميشه

بگذريم

من تنها از مسلماني اعمال آن و نامي كه از پدران مانده را
بدوش ميكشم

من خدا جو هستم و تا جايي كه سعي دارم
به دنبال نزديك شدن به رب خود
خداي خود
عشق خودمم

اميد وارم لايق اين خدا باشم

اگر به وبلاگ من مياين
پاك بياين
اگر وبتان ميام
چه پسر چه دختر
زن هستيد يا مطلقه
بزرگ و كوچك و پير و جوان

براي من عزيز بوده و بنده اي از
بندگان عزيز خدا هستيد

نه چشمم ناپاكه
نه ذهنم هوس باز

اگر زماني بود هم كه زياد يادم نيست
درمان شدم


دوست ندارم دلي بشكنه
پس دلي نبنديم


---------------------------

خوشحالم وبلاگ من اومدي و نظر ميزاري

اميد وارم هميشه در پناه خداوند

موفق و شاد و

_____________________
ll سبـــــــــــــــــــــز باشيد ll
------------------------------------
انشاالله

يا حق

lvlasimo_baldinii@yahoo.com

 

خداوند
دعا
خود سازی
اعتماد به نفس
عکس
قرآن
شعر
بیو گرافی نویسنده
مناسبت
عرفان نظر آهاری
جی پی واسوانی
مصطفی مستور
فلورانس اسکاول شین
وین دایر
کاترین پاندر
اشــــو
متفرقه

 

 

وبلاگ شخصی یه من ... !
گل يخ
كابوك
مي ناب
ققنـــوس
تمناي وصال
پشت كاجستان
تنهایی های من
مهربانــــو
جادوگــــر طلايي
نامه های حوا
روشن تر از آفتاب
Cold Silence
صبا صالحـــــــي
خنده هامو خط نزن...
تنها ماه مي داند و رود
"برای تازه شدن دیر نیست
یه روزی . یه جایی . یه کسی
بــــانـــوی قـــدیـــس
همه چیز با خدا ممکن می شود
چـــنـد تا حــــــــــــرف د ل
عشـــق یعنی انتظار...
ناز بالا
ما عادت داریم... یادت نیست میوه ممنوع؟
گروه رسیدگی منطقه سیروس جمعیت امام علی (ع)
نوشته های یک زن سیگاری
زنان خوب به آسمان ميروند
کتب اینترنتی نوشته شده توسط فرزانه شیدا
بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ

 

 

 

 

RSS 2.0
Blog Skin